کد پرچم



به نام تو

این ها دل نوشته های من است برای تو...



نویسنده : سحر خدابنده لو ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

 

حالا که بعد از مدت ها به هم فرصت دادیم برای حرف زدن.

ازت  یه خواهش دارم بزار اول من بگم،احساس میکنم به اندازه تموم این سالها حرف

نگفته دارم.

اما یه قولی می خوام هیچی نگو و فقط گوش بده .

می دونی اوج تفکر این پسر بچه هایی که دارن گل کوچیک بازی می کنن چیه؟

تمام تمرکز امیرحسین اینه که بتونه ضربه آزادیه که شاهین داره به سمت دروازش شوت

می فرسته مهار کنه.

خیلی که دلنگرون فرداشون باشن یکی از بینشون داره به تمرین های حل نکرده

ریاضیش فکر می کنه .

اما من و تو چی؟

سال هاست فراتر از فردامون توی ذهنمون تدایی می کنیم.

سوال امروز من اینه تا چه حد به رویا هامون رسیدیم.

به نظر تو امیرحسبن که الان ضربه شاهین دفع کرد به این فکر کرده که بعد از راهنمایی و

پشت سر گذاشتن دبیرستان باید کنکور بده ، درس بخونه سربازی بره کار پیدا کنه

عاشق بشه زن بگیره .

نه فکر نمی کنم این همه فرا تر از حالش بره .

ما الانمون خیلی وقته از دست دادیم .

بار ها از کنار هم رد شدیم اما انگار دیدنمون از روی عادت بود.

یادم نمیره اولین باری که خودکارت روی کاغذ لغزید و سراجام حرکات تند قلمت شد یه

شعر من اولین خواننده اون بودم .

برق اون روز چشم هات سال هاست ندیدم..

تو دغدغه کار و درس و پول نداشتی .

برات مهم نبود مدل ماشینی که سوار میشی .

من هم خودم در گیر این روز مرگی ها نکرده بودم .

می خوام یه چیزی بگم سعی کن استوار باشی خم به ابروت نیاری .

هر چند می دونم منتظر بودی زود تر این حرف هارو بزنم اما تا قبل از این گفتنش برام

سخت بود.

میگم یه خاطری شیرین خیلی بهتر از یه با هم بودن تلخ.

من دلم می خواد سهم من از تو یه یاد توی گذشته باشه که هر وقت برگشتی نگاهی

به پیش ترت انداختی از من یه سیاهی باقی نمونده باشه.

خواسته یا نا خواسته یه لبخند گوشه لبت بشینه.

سهم من هم از تو یه دفتر شعر که تو شاعر شعر هاش باشی و من هم اولین کسی که

اون هارو می خوندم.

هر چند تا قبل از این ها دلم می خواست من بانوی شعر هایت باشم .

اما حالا می خوام دیگه خودمون همه چیز تموم کنیم قبل از این که بینمون بیش از این

ها فاصله باشه .

حالا تو بگو من میشنوم....




کلمات کلیدی :باران و بارانه




نویسنده : سحر خدابنده لو ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٩

 

وقتی هنوز یادت می کنم پشتم می لرزد .

صدام راه گلوم رو گم می کند و ان وقت فقط گریه مجال بودن پیدا می کند.

دلم می خواد به دیدنت بیایم تنهای تنها ...

بشینم کنارت باهات از هر دری حرف بزنم تو مثل همیشه برام از داستان های قدیمی بگی .

 من سرم روی شونت بزارم .

تو از بچه گیم بگی.

دلم می خواد برام از لیلی قصه هابگی . از این که من به کس کسون نمی دی ....

 




کلمات کلیدی :باباجیم




نویسنده : سحر خدابنده لو ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧

 

امروز تو امدی از پس تمام قطره های باران.

تو امدی من لبخند روی لب هایت را دیدم.

باران امد همانبارانی که تورا برد..

تو امدی به نظر راضی.

باز هم بی ان که نظر مرا بخواهی موافقی.

اما نمی دانی در قلبم در نگاهم هیچ کس نمی تواند تو باشی.

اما لبخند می زنی به من تا بفهمانیم که ان که امده هرچند 

بارانی نیست 

شعر نمی داند

حافظ نمی خواند و قیصر نمی فهمد.اما کسیست که می توان تکیه گاهت باشد.

برای ان که راضیم کنی می گویی ان قدر مست باران نیست که با بارانی برود تنهایت بگذارد.

او اهل حافظ که نباشد مهم نیست خوب ان است که اهل بودن است.

لبخند می زنی بر پشت یه قطره باران می شنی و باز بارانی می شوی.

باز من هم پشت پنچره می ایستم و رفتنت را بار دیگر به تماشا می مانم.

قدم هایت نرم و ارام است.

گویی دلت با کلامت هم پا نیست.

پا هایت میل بر رفتن ندارند.

پس تو ای ارام جان بمان که من به همین مست باران بودنت راضیم.




کلمات کلیدی :باران و بارانه




نویسنده : سحر خدابنده لو ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٩

چندیست با کسی سخن از شعر نگفتم.
دیر زمانیست در خود می سوزم و داغی بر تن دارم که حتی باران بهاری هم به حالم نمی گرید.
من پای در چشم های تو می گذارم اما گویی تو هم دیگر سر سازگاری با شعر هایم نداری.
لبان تو پر از حرفند اما این ادمیان گوشی برای شنیدن شعر ندارن.
من به دنبال انی می گردم که در تاریکی صبح این شهر به به تمنای یک کاسه شعر پی حرفی از جنس بودن است.
به دنبال من اگر می ایی من در پس هر لبخند شیرینی ایستاده ام در کنار هر لرزش قلبی از عشق ...



کلمات کلیدی :بارانه




نویسنده : سحر خدابنده لو ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

 

می گویی اگر طرحی از عشق برایم بزنی من . تو . می شویم ما...

هر چه کشیدم نشد ان که گو یای دل من و تو باشد.

زمانی را که برایم تیین کرده بودی به پایان رسید .

گویی تو دنبال بهانه ای بودی برای تو  ماندن.

گفتی نتونستی نه؟

جلو امدم گفتم.

دیدن نگاه سیاهت در میان چشم هایم زیباترین تصویر است عشق من است به تو...




کلمات کلیدی :باران و بارانه




نویسنده : سحر خدابنده لو ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

 

وقی پرده را کنار می زنم .

دنیا روز سرم آوار می شود .

چیزی در این نگاه کم است.

اتاق سبزت رنگ باخته .

بعد رفتنت تنها رنگ اتاق سابقت بود که نوید زندگی میداد.

رفتنت  برایم کم نبود که حالا رنگ اتاقت را هم میبری.

میخواهم بدانی من هنوز آبیم .

و فقط تورا سبز میبینم.

ای که در نگاهت صحرایی داری...




کلمات کلیدی :مسیر ما




نویسنده : سحر خدابنده لو ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩

 

چیزی در درونت میشکند و تو در اسمان نگاه من مانند شهابی به پرواز در می آیی.

ضربه های تیشه ی زندگی را بر روی ریشه های آرزو هایمان احساس میکنم.

باز هم نبض زندگی میزند .

باز هم من و تو بی هم زنده ایم .

بهار در راه است.

درختان حیاط شکوفه می کنند.

اما هنوز برای من و تو  "ما "بودن معنایی ندارد.

در نگاه تو در نگاه و کلام من تردید موج میزند.

هنوز هم میترسی .

هنوز هم می ترسم.

شنیده ام که میگن شهاب ها از شکستن و از هم پاشیدن ستارگان به وجود می آیند.

باید فکر کنم.

شاید روزی بخواهم تمام تکه های شکسته شده ی ستاره درونت را جمع کنم.

ای کاش تو کمی حرف بزنی.

شاید با کلامت تردید ها به پایان برسند.

 




کلمات کلیدی :باران و بارانه




نویسنده : سحر خدابنده لو ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱

 

گاهی احساس می کنم دنیا حرف دارم برای گفتن اما .....

مهر سکوت روی لب هام  تنها سهم من از حرف هام ... .




کلمات کلیدی :بارانه